|
آنچه نمي دانيم نيز با ارزش است.
|
||
همه میگن اسم این خط جاده ست.
همه دوسش دارن اما من ازش میترسم.
مدتهاست دارم طول جاده رو طی میکنم تا به آخرش برسم جایی که نوبت من باشه ازش رد شم.اما هیچ وقت نوبت من نمیشه.
هیچ کس تاحالا از اونور جاده اینجا نیومده تا به من بگه اونطرف چه شکلیه اما من فکر میکنم اونطرف به زشتی این طرف نیست.اونطرف شاید زندگی قشنگ باشه.
میگن نمیشه ازین جاده رد شد.میگن جاده یعنی مرگ من...
اما من ازینکه زندانی اینطرف جاده باشم خستم.
امشب من از این جاده رد میشم.
فردا جایی قشنگتر هستم.
.
.
.
بلاخره جاده رو رد میکنم.
امشب
.
.
.
من دیشب بلاخره از جادخ رد شدم.
اونطرف جاده هم مثل اینطرف تاریکه
اونطرف جاده هم زندگی همینه .
.
.
.
برای اینکه فردا دوباره زندانی اینطرف شایدم اونطرف جاده نباشم امشب ازش رد نمیشم. امشب تسلیمش میشم..

|
|